برادر عزیم خواهر ارجمندم

با خوش اخلاقی با همسرت از زندگی لذّت ببر

خطیب بغدادی رحمه الله روایت می کند که از علامه سعید بن اسماعیل الواعظ رحمه الله پرسیدند که چه عملی در خود سراغ داری که آن را از بقیه اعمالت دوست تر داری (و احتمال می دهی که خداوند به خاطر آن تو را عفو فرماید)؟ فرمود: در شهر ری هنگامی که تازه به دوران عنفوان جوانی رسیده بودم و خانواده از من می خواستند که ازدواج کنم امّا من قبول نمی کردم،  روزی زنی پیشم آمد و گفت: ای ابو عثمان من آنقدر شیفته ی تو شده ام که عشقت خواب و آرام را از من ربوده است، تو را به خداوند مقلّب القلوب که تصرف دلها در دست اوست قسم می دهم که با من ازدواج کنی. من در جوابش گفتم:آیا پدرت زنده است ؟ گفت : آری من نیز برای خواستگاری او پیش پدرش رفتم، شهود حاضر شدند و بالاخره با او ازدواج کردم. وتی با او خلوت گزیدم، چه ببینم! زنی بود کور و شل و بسیار زشت رو و بد اخلاق . من گفتم: خدایا از آن چه تو برایم مقدر فرموده ای از تو سپاسگذارم، تمام خانواده به خاطر ازدواجم با این زن مرا ملامت می کردند. من روز به روز بیشتر به او احترام می گذاشتم و به او محبّت می کردم گاهی اتفاق می افتاد که به خاطر او در خانه می ماندم و از حضور در بسیاری از مجالس خودداری می کردم. گاهی به قدری ناراحت می شدم که گویا روی اخگر های آتشین قرار داشتم امّا پیش او چیزی از خود بروز نمی دادم و دم نمی زدم، آن زن مدّت پانزده سال با من زندگی کرد . به گمان خودم نزد من هیچ عملی به اندازه این نگاه داری راز او و صبر و تحمل بر او برایم امیدوارکننده ، نیست.

زنگ تفریح

گاهی به خاطر مصلحت افراد از قسمتی از شرایع دینی صرف نظر می شود.رسول خدا صلی الله علیه وسلّم فرموده اند : ((استوصوا بالنساء خيراً، فإن المرأة خلقت من ضلع، وإن أعوج ما في الضلع أعلاه، فإن ذهبت تقيمه كسرته، وإن تركته فلا يزال به عوج، فاستوصوا بالنساء)) (( با زنان خوشرفتاری کنید ، زیرا آفرینش زن از دنده چپ است و کج ترین قسمت دنده همانا بالاترین بخش آن است(کنایه از تندی زبان زنان است) ، اگر بخواهی کجیش را راست گردانی ، آن را خواهی شکست و اگر آن را به حال خود واگذاری باز هم کجی در وی خواهد ماند، پس با زنان نیکورفتار باشید.)) با همه ی این (خداوند خطاب به رسول خویش می فرماید که اگر تمام ثروتهای زمین را می بخشیدی باز هم نمی توانستی بین دلهای یاران و اصحاب خود الفت برقرار کنی امّا این معجزه ی این دین الهی بود که بین دلها ی آنان الفت و برادری افکند) بنابر این تألیف و به هم نزدیک گردانیدن دلهای اهل ایمان وبه خصوص زن وشوهر چیزی بسیار گرانبها وبا ارزش و در عین حال مشکل است که پیمودن تمام راههای موجود درجهان هم  برای رسیدن به آن کافی نیست.

 چرا خوشرفتاری با همسر؟؟؟؟

     دین رابطه ای تعاملی و دوسویه است به دلایل زیر:

·         وقتی که از  حضرت رسول الله عليه الصلاة والسلام درباره ی بهترین نعمتی که خداوند به بنده عطا فرموده سؤال شد فرمودند:( حسن الخلق)( اخلاق نیکو)

·        حمدون القصّار می فرماید: اگر یک برادر مسلمان را دیدی که مرتکب خطا یا لغزشی گردید باید برایش در دل خویش هفتاد عذر بیاوری، حال برای شریک زندگی که تکلیف معلوم است!

تمرین 1

در این چند ساله از زندگیت، دیده ای که تنها تعداد کمی از همسران را در بین دوستان و آشنایان می شناسی که عملکرد آنان از لحاظ خوشرفتاری و برخورد عاشقانه با همسرانشان در دل تو نشسته باشد، حال در عرض دو دقیقه یکی از آنان را انتخاب کن ، به نظر تو چه چیزی باعث برتری این زوج در ذهنت شده؟ 

با خوش اخلاقی با همسرت از زندگی لذّت ببر

·        اخلاق نیکو در هر دو جهان مایه ی لذّت و آرامش است ...اگر به خاطر مشکل خاصی دلتنگ شده ای، .... و معمولاً همیشه می خندی... .. امّا باز هم سعی کن که همیشه  لبخند بزنی زیرا با این کارت ، آن تنگی را از قلب خود خارج می کنی.

·         به دست آوردن دل مردم یا به دست آوردن پول؟  پول خرج می کنی که نزد همسرت جایگاهی پیدا کنی ... هدیه دادن تو ... و همه ی این کارها برای جلب عشق و محبت اوست .... که در واقع می خواهی آن را با پول به دست بیاوری.. در حالی که اصل برای این کار در شریعت اسلام این است که به روی همسرت لبخند بزنی ، چیزی که هیچ هزینه ای هم ندارد،... و ( این را بدان که هر لبخندی به روی دیگران، هدیه ای است که به آنان می دهی که  یک ناراحتی را از بین می برد.)...

سرشت اصلی انسان

·        لجاجت

·        تکبّر

·        نادانی

·        جدل

·        رویگردانی

·        ناسپاسی

·        بخل

·        داد وفغان وبی صبری بر مصائب

که خداوند در بیش از 11 آیه از آنها یاد کرده است.

·        اصل بر این است که شخصی که تو با او زندگی می کنی(به حکم انسان بودن)  دارای تمام این صفات است اما شدّت و ضعف آنها بر حسب تربیت خانوادگی و تزکیه ی نفس متفاوت است گاهی هم این فرصت از دست می رود پس در تعامل با او، دوستانه رفتار کن.

 آسودگی جسمی و روانی

در اینجا .... تحقیق جدیدی را به شما معرفی می کنیم که در دانشگاه لوحاذو در سویس در مورد مزایای ازدواج برای سلامت انسان ، انجام شده است.

در این تحقیق ثابت شده که ازدواج باعث جلوگیری از بروز سردردهای شدید موقت و مزمن در هردو جنس زن و مرد گردیده و احساس داشتن رابطه ی روحی و روانی مداوم و پایدار از بروز حساسیت های بدن می کاهد و باعث  می شود که ترشح هورمون های احساس شادی در بدن بیش از هورمونهای احساس نگرانی و اضطراب و ترس ، باشد.

همچنین در این تحقیق به اثبات رسیده که ازدواج زودهنگام به رهایی انسان از بیشتر انواع فشارهای روانی و عصبی و همچنین عوارض کار سخت و آسیبهای اجتماعی ، کمک می کند. همچنین نشان داد که ازدواج به معالجه ی افسردگی و کم خوابی کمک می کند و به ترتیب باعث کاهش حرارت اضافی بدن می گردد که میانگین آن از 200 کالری کمتر نیست. 

 مهم ترین اصول برای جبران خطاها:

·        ملامت بر خطاهای همسر غالباً هیچ فایده ای ندارد.

·        پرده ی ابهام را از جلوی چشمش کنار بزن و با او شفاف باش

·        برای اصلاح اشتباه او از کلمات زیبا استفاده کن.

·        ترک مجادله برای قانع نمودن طرف مقابل بهتر از خود جدال است.

·        اول خود را جای او بگذار سپس به فکر راهکار و چاره باش.

·        در هر کاری دوستی و آسانگیری باشد، آن کار متوازن و مرتب پیش خواهد رفت.

·        بگذارهمسرت  فکر تو را دنبال کند.

·        وقتی از او انتقاد می کنی جوانب درست نظرش را هم بیان کن.

·        دنبال پیدا کردن اشتباهات پنهان او نباش

·        در باره اشتباهش با حسن ظن سؤال کن.

·        اگر کار درست کوچکی از او دیدی آن را ستایش کن که ، باعث بیشتر شدن کارهای خوب و درست او می شود.

·        به یاد داشته باش که در انتقاد کردن همیشه به جای کلمه ی تند، یک کلمه ی نرم و خوب مترادف با آن وجود دارد.

·        همیشه خطا و اشتباه او را کوچک و قابل گذشت جلوه بده تا در او اعتماد به نفس برای اصلاح آن به وجود بیاید

·        این مهم را هم به یاد داشته باش که او(همسرت) بیشتر با عاطفه اش تصمیم می گیرد نه با عقلش.

 تمرین 2

گاهی شوهر، با همسری که زیاد دوست ندارد ازدواج می کند که اخلاق و رفتارهای ناخوشایندی دارد، به طور خلاصه (7) مورد از آنها را نام ببرید.؟

با همسر خجالتی چگونه برخورد می کنید؟؟؟؟

چگونه می توان این صفت را از او سلب کرد؟

·        همیشه همسرتان را توبیخ نکن.

·        او را به انجام کارهای نیک تشویق کن.

·        در فکر چیزهایی باش که او دوست دارد نه چیزهایی که خودت دوست داری.

·        نشان بده که واقعاً به او اهمیت می دهی.

·        لبخند بزن

·        نام او بهترین و زیباترین و بهترین  نام برای خود اوست . و صدا زدن همسر با نامی غیر از نام اصلیش که بین برخی از شوهران رواج دارد مانند: آهای، هی، کوچولو و غیره یا صدا زدن همسر، به شیوه ای که بعضی به آن عادت دارند  و یا  صدازدن هسر با فریاد کشیدن و داد زدن و بلند کردن صدا (امری ناپسند است) این در حالی است که امام بخاری (رحمة الله علیه) در (ألأدب المفرد) یک باب را به کنیه ی زنان اختصاص داده و آن را (( باب كنية النساء )) نامگذاری فرموده است.از حضرت امّ المؤمنین عایشه رضی الله عنها روایت شده که خطاب به رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمودند: یا رسول الله(صلی الله علیه وسلم) آیا کنیه ای برایم نمی گذارید؟ حضرت فرمودند:تو را با نام فرزندت کنیه می دهم. منظور حضرت، صلی الله علیه وسلم، عبدالله بن زبیر بود، که به عایشه رضی الله عنها ام عبدالله می گفتند. (اسناد آن صحيح است)( منظور عبدالله بن زبیر فرزند اسماء بنت ابی بکر است که بسیار با حضرت عایشه ، یعنی خاله ی خود،آمد و رفت داشت و مانند فرزند ایشان به شمار می رفت، مانند زید که مردم به علت پرورش او در خانه رسول الله صلی الله علیه وسلم او را زید بن محمّد می نامیدند.م)

·        شنونده ی شایسته ای باش زیرا این کار تو، باعث کنار رفتن غبار غم و اندوه وافسردگی از روی همسرت و  رهایی او از آنها می شود.

اتماس دعای خیر

سرگذشت یک هنرپیشه‌ زن

سرگذشت یک هنرپیشه‌ زن

«امیره» نیز ازکسانی است که توفیق پروردگارنصیبش شد وتوبه کرد. اوشرح حالش را چنین بیان می‌کند:

درطول عمر، بیاد خدا بودم. نماز می‌خواندم و پایبند آن بودم. حتی در دوران اشتغال، برای ادای نماز، وقت تعیین می‌کردم. پس از ازدواج، برای ادای حج، عازم مکه شدم ولی در بازگشت باز هم حجاب را رعایت نمی‌کردم. بعداً نیز چندین مرتبه موفق به عمره شدم. یادم می آید که پس ازپنجمین عمره، برای مدت نه ماه حجاب پوشیدم ولی به خاطر یک سری فشارهای خطرناک- که لازم نمی‌دانم توضیح دهم- نتوانستم مقاومت کنم وبالاخره حجابم را کنارگذاشتم. با ترک حجاب، نه تنها آرامشی به من دست نداد. بلکه ازفشارها چیزی کاسته نشد و برعکس وجدانم ناراحت بود و مرا عذاب می‌داد. از این رو دوباره تصمیم به پوشیدن حجاب گرفتم. متأسفانه این بار نیز حجابم درمقابل تندبادهای فساد نتوانست دوام بیاورد.

آخرین باری که به حجاب روی آوردم تقریباً یک سال پیش بود، مثلی معروف است که «الثالثة ثابتة» (سومی ماندنی است) این‌بار با توکل به خدا، عزمم راجزم نمودم که به حجابم وفادار بمانم. البته اکنون وضعیتم با سابق کاملاً فرق دارد؛ قبلاً تنها بودم، مجتمعی که درآن بسر می‌بردم، باحجاب، سازگار نبود و کسی در کنارم وجودنداشت که همکار و مشوقم گردد.

درادامه‌ی سخنانش میافزاید:

به یاد ندارم که کسی مرا برای پوشیدن حجاب مجبور کرده باشد، حتی دوستم خانم «هناء ثروت» که قبل ازمن محجبه شده بود، هیچگاه صراحتاً ازمن چنین درخواستی نکرد. جز اینکه روزی برای ملاقاتش رفته بودم ازمن خواست که نماز بخوانم. پس ازاتمام نماز رو به من کرد و گفت: اگر وقت ملاقات با کسی که برایت بسیار عزیز باشد فرارسد. چه لباسی می‌پوشی؟

گفتم: زیباترین لباسهایم را.

گفت: چراموقع ملاقات با خداوند، یعنی هنگام نماز، لباسی که شایسته‌ی ملاقات با خداوند باشد، برتن نمی‌کنی؟ پس ازمدّت کوتاهی ازاین واقعه، متوجه شدم که در من علاقه به حجاب پیدا شده است، عملی را که چندین بار آن را به اختیار خودم پذیرفته و سپس نقض نموده بودم.

خدا را سپاس می‌گویم که به من فرصتی داد تا چنین تصمیمی بگیرم و  روح مرا در حالیکه بدحجاب و بی‌بند و بار بودم قبض نکرد.

                          خواهرم زیبایی فقط  در بی حجابی نیست

 

 خواهر بزرگوارم یقینا"حجاب زینت است محدودیت نیست.

ای کسانی که کابوسهای تهی دستی ، پریشانی ، ترس و دلهره آنها را تهدید می کنند ، بشتابید به گلستان نیکی و خود را به خیر رسانی ، بخشش ، مهمان نوازی ، دلداری و خدمت رسانی مشغول کنید ، آنگاه است که طعم ، رنگ و مزه ی خوشبختی را به چنگ خواهید آورد .

التماس دعا.

نامه ای به نفسم

 

براي تو اي نفسم…

اين چند خط را مي نويسم…

چقدر زجرم دادي …

چقدر مرا اندوهگين و پريشان كردي و زندگيم را سخت كردي…

اي نفس تا كي آخر، اي نفس ….

مرا با گناه هلاك مي كني …. و با اشتباه خسته …

آيا از دنيا و زينتهايش سيرنمي شوي و دست برنمي داري…

مرا با دنيا و زينتهايش رها نكن … زيرا روزي از اين دنيا سفر خواهي كرد

هرروز به اميد فردايي كه مي آيد مي نشيني و فردا منتظرفرداي بعدي…

و هر روزي كه مي گذرد به اجل نزديكتر مي شوي…
تا كي نافرماني خدا را مي كني؟

و تا كي اي نفس غافل هستي و به لهو و لعب مي پردازي؟
آيا گمان مي كني كه با وعده ها ،غفلتها و كارهاي بيهوده، سعادت خوشي و شادماني را از خدا هديه مي گيري…

نه، هزاران بار نه…
آيا انسان در اين دنياي فاني و حقير مي تواند به شادماني و سعادت برسد؟؟!!

آيا انسان با چيز فاني به خوشختي مي رسد؟؟
آيا انسان با خوشي كوتاهي كه به دنبال آن غم اندوه است شادمان مي شود؟؟

آيا انسان از گناه زايل و لذت زودگذر لذت مي برد؟؟
نه به خدا قسم من از هر كسي بهتر تو را مي شناسم..

تو به لذت فاني راضي نمي شوي…
و نه دنياي فاني…

زيرا عاقل براي چيز فاني سعي و تلاش نمي كند حتي اندكي از نيرويش را براي آن به كار نمي برد…
بلكه مطمئنا به چيز باقي طمع دارد…

آنگاه كه براي چيزي تلاش و كوشش كردي، اي نفس ثمره و نتيجه آنرا مي بيني…
دنيا گذرا است … و زينتها و خوشي هايش و امتحانات و هرچه درآن است فاني مي باشند..
(كل من عليها فان)

حتي تو اي نفس فنا خواهي شد و مي ميري.. و چه به ارث گذاشتي و چه اندوخته كردي و براي بعد از مرگ چه اعمالي انجام داده اي؟؟
اي نفس به خدا قسم تو براي من با ارزشي…

زيرا با تو و از طريق عمل تو …. شقاوت و خواري يا سعادت و خوشبختي من مشخص مي شود…
بوسيله تو اي نفس…. وارد آتش سوزان خواهم شد

و بوسيله تو اي نفس…. وارد بهشتي مي شوم كه به پهناي آسمان و زمين است
توبه كن اي نفسم توبه كن… قبل از آنكه ديگر نتواني توبه كني…

آن هنگام كه از معاصي و هوي و لهو دست كشيدي …. طعم حقيقي خوشي و راحتي را در پرتو ايمان و ياد خداي رحمان مي چشي…

تو خوب مي داني كه گناه باعث غم و اندوه ، مشكلا ت و زندگي سخت مي شود چنانچه خداوند متعال فرموده:
((ومن اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا))

به سوي خدا رو كن ، گناه و بيهودگي ديگر كافي است…
هرچه كردي ديگر كافي است … عصيان و هوي ديگر كافي است

تو را ندا مي دهم … ازتو خواهش مي كنم … براي بازگشت به سوي خداوند عزوجل
همانا فرصت از دست رفت …. با توبه و عزمي استوار و با عبادات خويش روي آور… به سوي آمرزنده مهربان…

زمان بازگشتت فرا رسيده … زمان بازگشتت فرا رسيده …
فرصت از دست مي رود.!!!!

داستان پسر جوان مؤمن و دختر روستایی

جوان مؤمن و دختر روستایی

( إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ) [کهف: ۱۳]

« ایشان جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان داشتند، و ما بر ( یقین و ) هدایتشان افزوده بودیم ».

جوانی قلبش از ایمان لبریز شده بود. خانواد‌ه‌اش او را برای کسب علم و دانش و اتمام تحصیلات دبیرستان به شهری دور دست فرستاده بودند و در آنجا اتاق کوچکی را اجاره کرده بود. از قضا هنگام غروب که قصد داشت به خانه مراجعت کند دختر جوانی را دید که در انتظار ماشین ایستاده بود و در حالی که کیف مدرسه‌اش را در دست داشت گریه می‌کرد، زیرا ماشینی که هر روز او را به خانه‌اش در روستا می‌رساند قبل از رسیدن دختر به ترمینال رفته بود و اکنون از شدت ناراحتی گریه می‌کرد.

جوان به او نزدیک شد و علت نگرانی را پرسید و به او چنین گفت:

آیا کاری از دست من ساخته است؟ چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: من در فلان روستا زندگی می‌کنم امروز در مدرسه تأخیر کرده‌ام و سعی نمودم که در موعد مقرر خود را به ترمینال برسانم امّا وقتی به اینجا رسیدم متوجه شدم که رفقایم رفته‌اند و من تنها مانده‌ام و اکنون نه راه بازگشت را می‌دانم و نه پولی همراه دارم زیرا تاکنون به تنهایی و بدون خانواده‌ام به جایی نرفته‌ام.

دخترک این کلمات را بر زبان می‌راند و پیوسته گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت و با پروردگارش مناجات می‌کرد و می‌گفت: خدایا! چکار کنم؟ کجا بروم؟ حالا خانواده‌ام منتظر من هستند.

جوان بسیار متأثر شد و سراسیمه نمی‌دانست به دختر چه بگوید و چکار کند.

زمان به سرعت می‌گذشت. هوا تاریک شده بود.

پاهای دختر تحمل سنگینی بدن او را نداشتند. از شدت خستگی و گرسنگی قادر نبود خودش را کنترل کند.

جوان به او گفت: خواهرم من برادر تو هستم و مثل تو غریبم و در این شهر کسی را ندارم و خانواده‌ای را نمی‌شناسم تا تو را به آنجا ببرم ولی در این شهر تنها اتاق کوچکی دارم که می‌توانم تو را به آنجا برسانم. خواهرم به من اطمینان کن و امشب را در آنجا بمان فردا صبح تو را به مدرسه‌ات می‌رسانم.

شاید خانواده‌ات دنبال تو بیایند و به دوستانت ملحق شوی، انشاالله مشکل تو حل خواهد شد.

دختر به جوان اعتماد کرد و همراه او به طرف منزلش به راه افتاد. آن­ها به منزل رسیدند و جوان در حد توان از او پذیرایی کرد. رختخوابش را به او داد و خود بر روی زمین خوابید.

در این اتاق درگیری شروع شد و معرکه‌ی خطرناکی بود از یک طرف پسر جوان در آن سن و سال و در مقابل دختری تنها و زیبا، آن­ها برای همدیگر بی‌تابی می‌کردند و در فکر یکدیگر بودند. جایی که به جز خدا کسی از آنان با خبر نبود.

تنها خداوند مراقبت کننده و یاری رسان چنین لحظات حساسی بود نتیجه‌ی این خلوت هلاکت یا نجات از دیو شهوت بود که به راستی در چنین لحظاتی هر کس در گرو ایمان و یقین خود می‌باشد.

اکنون مبارزه حقیقی شروع می‌شود و ما نمی‌دانیم که پیروزی از آن کیست؟

آنجا که رسول خدا (ص) می‌فرماید:

« ما خلا رجل بامرأة الّا کان الشیطان ثالثهما »

هیچ مردی با زنی خلوت نمی‌کند مگر اینکه شیطان سومین آن­ها است.

شیطان مرتباً جوان را وسوسه می‌کرد و به او القاء می‌کرد که این صید گرانبهایی است که در کنار تو آرمیده است.

به او نگاه کن. به زیبایی و طراوت و شادابی او، به این عروس رایگان نظر کن.

چه کسی می‌داند که تو با او چکار می‌کنی؟ برو در کنار او بخواب. پیوسته و به طور مستمر ابلیس به او نزدیک می‌شد و او را به این کار تشویق و تحریض می‌کرد. دختر نیز نمی‌توانست بخوابد زیرا با جوانی ناآشنا در اتاقی به سر می‌برد و در حال مبارزه و ترس و حیرت لحظات را سپری می‌کرد. خواب به چشم هیچ کدام فرو نرفت هر دو درگیر مبارزه‌ای جانکاه بودند.

ناگهان جوان فکری به ذهنش خطور کرد و از جایش بلند شد و در غرفه‌اش به جستجو پرداخت مثل اینکه دنبال گمشده‌ای می‌گشت. ناگهان چراغی را یافت. همان چیزی که او به دنبال آن می­گشت، آن را برداشت و روشن کرد و در مقابل خود قرار داد و نفس راحتی کشید و درست مثل اینکه دنبال اسلحه‌ای کشنده‌ای باشد تا دشمن سرسختش را از پای درآورد. اکنون آن را یافته بود. پس حق داشت که باقلبی آرام و فکری راحت در کنار آن بنشیند. این اسلحه را برای نبرد با ابلیس در کنار خود نهاد و با وجود این آمادگی از مکر و حیله‌ی دشمن در امان ماند و بدون توجه به وسوسه‌های او مبارزه‌اش را شتابی تازه بخشید.

ابلیس پیش آمد و در مقابل او ایستاد، در حالی که زیبایی‌های دختر را در نظر او زینت می‌بخشید. او را به طرف معصیت تشویق می‌کرد و فکر می‌کرد که این دفعه بر جوان غلبه خواهد کرد.

جوان در حالی که چراغ را روبروی خود گذاشته بود نفسش را مخاطب قرار داد و گفت: من انگشتم را روی چراغ قرار خواهم داد. اگر بر آتش چراغ صبر کنی و سوزش و درد آن را تحمل کنی به معصیت اقدام کن و گرنه از خدای یکتا بترس و به آینده‌ات امیدوار باش انگشتش را روی چراغ گذاشت تا حدی که بوی سوختن آن به مشام رسید و از درد شدید بر خود می‌پیچید و با خود می‌گفت: ای دشمن خدا اگر تو بر آتش چراغ و این شعله‌ی ضعیف صبر نکنی پس چگونه آتش سهمگین دوزخ را تحمل خواهی‌کرد؟ با پارچه‌ای انگشت سوخته‌اش را بست و اندکی نشست. بار دیگر ابلیس بر او هجوم آورد و این بار انگشت دیگرش را روی شعله‌ی چراغ گذاشت و از آن هم بوی سوختن پوست و استخوانش برخاست. این چنین جنگ و مبارزه بین او و ابلیس در طول شب ادامه یافت و تا طلوع فجر لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. هنگام صبح برای ادای نماز به پا خواست در حالی که به شدت درد می‌کشید نمازش را به جا آورد و با قلبی آرام و آسوده خاطر به دختر صبحانه داد و او را به مدرسه برد.

پدر دختر بی‌صبرانه انتظار او را می‌کشید و هنگامی که دختر را دید او را در آغوش گرفت نزدیک بود از شادی بال در بیاورد و بی‌اختیار از چشمانش اشک شوق سرازیر شد. دختر داستان را برای پدرش نقل کرد از سختی و اضطراب تنهایی و رنج و دردی که آن جوان در راه عقیده‌اش تحمل کرده بود و از امانت داری و شهامت و غیرت و از گذشت و ایثار آن جوان مؤمن و متعهد پدرش را با خبر کرد و بالاخره آنچه که آن جوان به دستان خود کرده بود همه را مانند فیلمی در برابر چشمان پدرش به نمایش گذاشت.

آنگاه پدرش به جوان نزدیک شد و بر او سلام کرد و از او تشکر و قدردانی نمود. وقتی به دستان جوان نگاه کرد که آن­ها را با پارچه‌ای پیچیده بود تعجبش افزوده شد و از ایمان و تقوای آن جوان متأثر شد. سپس از جوان تشکر و قدردانی کرد و او را همراه با دخترش به خانه دعوت کرد و از او پذیرایی نمود و دخترش را به عقد او درآورد و با وجود اینکه رئیس قبیله و مردی خوش نام و نشان بود حاضر شد دخترش را به عقد آن جوان ناآشنا اما مؤمن و غیور درآورد.

بعد از مراسم ازدواج آن­ها را در منزل خود اسکان داد و تا پایان تحصیل هزینه‌ی او را تحمّل کرد.

این چنین است تأثیر ایمان و یقین در دنیا و باید ثمره‌ی آن در آخرت چگونه باشد.

آنچه را مطالعه کردید قصه‌ای واقعی است که بدون دخل و تصرف نقل شده و هدیه‌ی گرانبهایی برای تمام جوانان پسر و دختر این عصر و زمانه است. به امید اینکه همه‌ی جوانان، عفت و پاکدامنی را بهترین ثمره‌ی عمر گرانبهای خویش بدانند و یقین داشته باشند که نیکی پیوسته تا روز قیامت ماندگار خواهد بود.

التماس دعای خیر

داستان مسلمان شدن پروفسور زینب – بریتانیا

داستان مسلمان شدن پروفسور زینب – بریتانیا

پروفسور زینب ( آکادمی اسلامی لستر): 

من در خانواده‌ای که از دینداران مذهب کاتولیک بودند، متولد شدم و کاتولیک با ایمان باقی ماندم، تا ۲۸ سالگی امور دینی خود را انجام می‌دادم، اما مانند دیگر دخترانی که امور دینی خود را انجام می‌دادند، خوشبخت نبودم. تنها درباره کاتولیک می‌دانستم و از اسلام هیچ چیزی نمی‌دانستم. هنگامی که دانشگاه رفتم، با برخی از مسلمانان دیدار کردم و شروع به شناخت اعتقادات آنها و اسلام کردم. اما همه مسلمانان درباره اسلام بسیار صحبت می‌کردند و درباره آن همه چیز می‌دانستند.

 در این موقع احساس کردم که تلاش کنم تا این مسلمانان را به مسیحیت را دعوت کنم. با این هدف سعی کردم درباره اسلام یاد بگیرم تا بتوانم با آنها درباره امور مسلمانان مناقشه کنم و فقط درباره مسیحیت. اما از آنجایی که خدا مشیت دیگری دارد، مسائل اسلامی را فراگرفتم. سپس ماه رمضان آمد و مسلمانان درباره ماه رمضان صحبت می‌کردند که چگونه فقط مسلمانان روزه می‌گیرند و من شروع به روزه گرفتن کردم تا چیز بیشتری درباره اسلام بدانم. اما روزه بدون نماز قبول نبود. از این رو شهادتین را گفتم، نماز خواندم و روزه گرفتم. همین زمان بود که معلمی در یک مدرسه دولتی شدم و در اتاقم را موقع غذا قفل می‌کردم و سرم را با هر چیزی که پیدا می‌کردم، می‌پوشاندم و نماز می‌خواندم. سپس با خواهران مسلمانم دیدار کردم و مسلمان واقعی شدم.

این اقدام هم برای من و هم برای شما بسیار بزرگ است. تصمیم مثبتی گرفته‌ام. کسی که مسلمان متولد شده است، آیا آنچه را که می‌گویم می‌فهمد؟ اما من باید این تصمیم را در آن زمان می‌گرفتم. ( با خود می‌گفتم:) آیا می‌خواهم که از مسیحیت خارج شوم و مسلمان شدنم را اعلام کنم؟ هنگامی که به مردم اطلاع دهم که من مسلمان هستم، از من می‌پرسند که چرا این کار و یا آن کار را انجام می‌دهی؟ برای چه این لباس را می‌پوشی؟ در حالی که من بریتانیایی هستم و مسلمان شدم. این بسیار سخت است. اما با گذشت زمان نمی‌گویم که من آماده بودم و من ملزم به انجام همه امور دینی هستم اما باید که اسلام آوردن خود را به صورت تدریجی اعلام کنم.

زیباترین داستان محبت در تاریخ

زیباترین داستان محبت در تاریخ

dastan-mohabbat

امروزه هر نویسنده و یا خواننده ای تلاش می کند داستانی را بعنوان شگفت انگیزترین و زیباترین داستان محبت در تاریخ ذکر کند و اشخاص داستان را نمادی از محبت و سمبلی از عشق راستین بداند.

عده ای می گویند بهترین داستان ، داستان لیلی و مجنون می باشد زیرا که شهره آفاق گشته و ضرب المثلی برای عشق ومحبت شده اند؛

مگر نشنیده اید که می گویند:

همیشه تا حسن و عشق باشد

مثلها شاهد از لیلی و مجنون

و نیز:

چو مجنون در بیابان غمم دور از رخ لیلی

که درد خویشتن بر پشته های خار می گویم

گروهی دیگر گویند شیرین وفرهاد را حظی اوفر از عشق ومحبت بوده است مگر نشنیده اید که گویند:

زبانم تیشه فرهاد شد بهر دل سنگین

زبس کافسانه شیرین خود بسیار می گویم

و نیز:

حدیث غصه فرهاد و قصه شیرین

بخون لعل بباید نوشت بر کهسار

عده ای دیگر گویند متأمل در داستان وامق و عذرا امواجی از محبت می یابد که در داستانهای دیگر کمتر یافت می شود و آنها نماد راستین عشق ومحبت می باشند؛ مگر نشنیده اید که گویند:

بسان دیده ی وامق بگرید ابر بر گلها

بشکل عارض عذرا بخندد می بساغرها

و نیز :

وامق چو کارش از غم عذرا به جان رسید

کارش مدام با غم و آه سحر فتاد

برخی نیز ویس و رامین را نماد حقیقی محبت دانند و گویند مگر نشنیده اید که شعرا گفته اند:

مزن دم از نسرین که در خلوتگه رامین

چو ویس دلستان باشد نشاید نام گل بردن

و نیز:

شمع از جانبازی پروانه آمد سرفراز

ویس از دل بردن رامین مثل شد در جهان

در این میان کسانی نیز هستند که عشق لیلی و مجنون و دیگران را تحقیر نموده و خود را نماد واقعی وراستین عشق می دانند و چنین می گویند:

قصه ما با تو از لیلی ومجنون در گذشت

خسرو و شیرین چه باشد وامق و عذرا چه بود

و برخی نیز با خواندن کتابهای داستان و رمانهای عاشقانه سعی می کنند داستان مزبور را بهترین داستان محبت در تاریخ ذکر نموده و شخصیات موجود در آنرا سمبلی از عشق راستین بدانند .

حال اگر در این داستانها تأمل نمائیم به مسائل مهمی دست می یابیم:

1- اکثر این داستانها زائده تخیلات نویسندگانشان می باشد و بویی از صحت ندارند.

2- بر فرض صحت فرجام این عشقها دو چیز است – وصال یا فراق – در حالیکه محبت راستین فراتر از آن است.

3- اگر اندکی به این داستانها بیندیشیم در می یابیم اسبابی که برای این محبت ها ذکر می شود بیشتر جنبه هوا و هوس دارند و همواره سخن از قد و قامت رعنای معشوق است در حالیکه محبت واقعی چیزی فراتر از ظاهر است.

4- گاهی اوقات نویسندگان در نوشته هایشان در وصف معشوق چنان اغراق می نمایند که او را شایسته عبادت می دانند و گویا عاشق در کمال ذلت کمر به پرستش معشوق بسته است.

و چه خوش سروده است پیر رومی آنگاه که فرمود:

ویس و رامین ، خسرو و شیرین بخوان

که چه کردند از حسد آن ابلهان

که فنا شد عاشق و معشوق نیز

هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز

اما زیباترین داستان محبت در تاریخ…

اگر انسان برگهای تاریخ را ورق بزند با داستانی شگفت انگیز از محبت مواجه می شود ، داستانی که نه زائده خیال نویسندگان است و نه با وصال وفراق پایان می یابد و نه از روی هوا و هوس است ؛ بلکه اسبابی رفیع در ورای این محبت یافت می شود و آنهم محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم و أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها می باشد.

آنگاه که خدیجه بانوی ثروتمند و سرشناس مکه تصمیم می گیرد با یتیم زاده قرشی ازدواج نماید او را به صداقت ، امانتداری و حسن اخلاقش می پسندد و با وی وصلت می کند . دیری نمی گذرد که گذر زمان خبر از حوادثی غیر منتظره می دهد. ؛ محمد سراسیمه از غار حرا باز گشته است و آشتفته و پریشان می گوید : زملونی زملونی – دثرونی دثرونی ؛ مرا بپوشانید مرا بپوشانید. آنگاه که خدیجه علت را می جوید ، محمد خبر از نزول فرشته وحی می دهد در آنهنگام خدیجه با یقینی راسخ می فرماید: ( خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشتوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی)

در آن لحظه دشوار که محبت سخن از ملاقات فرشته وحی می زند ؛ چیزی که در میان اعراب مکه بی سابقه بود می بینیم که این شیرزن چگونه و با چه یقینی سخن می گوید سخنانی که بایستی در طول تاریخ با آب طلا بر صحنه روزگار حک شوند و براستی موقف خدیجه رضی الله عنها در این لحظه زیباترین موقفی است که یک زن در تاریخ بشریت گرفته است . خدیجه این سخنان را بر زبان جاری می سازد زیرا محمد را می شناسد و صفات او را بخوبی می داند لهذا مطمئن است که خداوند چنین انسانی را خوار نمی کند. و درهمان لحظه به رسول خدا صلی الله علیه و سلم ایمان می آورد و بقول ابن عبدالبر اندلسی رحمه الله: اولین مخلوقی بود که به رسول الله صلی الله علیه وسلم ایمان آورد.

خدیجه رسول خدا را به نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل می برد . محمد داستان نزول وحی را برای ورقة بازگو می کند اما ورقة که کتابهای پیامبران پیشین را خوانده بود و از برخورد اقوام پیامبران گذشته با آنها خبر داشت خبر از آینده ای ناگوار برای محمد می دهد: تو را از مکه بیرون خواهند کرد و با تو به دشمنی خواهند پرداخت. اما خدیجه را باکی نیست زیرا او حاضر است همراه با همسرش هر مصیبتی را تحمل نماید.

دعوت اسلامی شروع می شود و خدیجه در راستای پیشرفت دعوت اموال و دارایی خویش را در راه خدا انفاق می نماید.

دیری نمی گذرد که محاصره اقتصادی شروع می شود و بنی هاشم و بنی مطلب بایستی سالها را با تحمل کردن سخت ترین شرایط در شعب ابیطالب بگذرانند ، سالهایی که آکنده از خاطرات تلخ وناگوار برای رسول خدا صلی الله علیه وسلم ویارانش بود، در این میان خدیجه رضی الله عنها تمام مشقات و سختی ها را بجان می خرد و گام به گام در کنار همسرش در شعب ابیطالب سختی ها را تحمل می کند تا اینکه پیک اجل بسراغش می آید ، انا لله و انا الیه راجعون.

پیامبر صلی الله علیه وسلم از درگذشت خدیجه چنان متأثر شده بود که آن سال را سال اندوه نامید . وچرا سال اندوه نباشد ؛ ربع قرن پیامبر صلی الله علیه وسلم با وی زندگی کرد و هیچ زنی را در محبت با وی شریک نکرد. و اگر دستور پروردگار به ازدواجهای وی نبود چه بسا دیگر ازدواج نمی نمود.

محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه منحصر به زندگانی وی نبود بلکه حتی پس از وفات خدیجه همواره ایشان را یاد می کرد.

روز فتح مکه مردم همه گرداگرد رسول خدا صلی الله علیه وسلم جمع شده بودن و بزرگان قریش نیز که مورد عفو رسول خدا قرار گرفته بودند نیز به خدمت ایشان آمده بودند ؛ ناگهان رسول الله صلی الله علیه وسلم از دور پیرزنی را مشاهده نمود و بلافاصله جمع را رها کرد و بسوی وی شتافت ، وقتی با او رسید عبای خود را بر زمین پهن نمود و در کنار او بر زمین نشست و مدتی طولانی با هم سخن گفتند ، ام الؤمنین عائشه رضی الله عنها می گوید در مورد پیرزنی که رسول الله صلی الله علیه وسلم تا این اندازه به او اهمیت داده بود از ایشان پرسیدم ؛ در جواب فرمودند: این پیرزن از دوستان خدیجه می باشد.

گفتم: درباره چه چیزی سخن می گفتید؟ پیامبر فرمود: درباره روزگاران خدیجه. غیرت و رشک وجود ام المؤمنین عائشه را فرا گرفت و فرمود: آیا همچنان پیرزنی را یاد می کنی که وجودش را خاک فرا گرفته و خداوند بهتر از او را به تو عطاء نموده است؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: بخدا سوگند که پروردگار بهتر از خدیجه را به من نبخشیده است زیرا زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید درحالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.

ام المؤمنین عائشه دریافت که رسول خدا صلی الله علیه وسلم را خشمگین نموده است لهذا فرمود: ای رسول خدا برای من از خداوند طلب آمرزش کن ، پیامبر فرمود: برای خدیجه از خداوند طلب آمرزش کن تا خداوند تو را ببخشاید. وهرگاه رسول خدا صلی الله علیه وسلم گوسفندی را در خانه قربانی می نمود قسمتی از گوشت آنرا به خانه دوستان خدیجه می فرستاد روزی ام المؤمنین عائشه که از این امر ناراحت شده بود فرمود: خدیجه؟!! رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند محبت خدیجه را روزی من گردانده است.

ام المؤمنین عائشه می گوید: پیامبر چنان وصف خدیجه را می کرد که گویا در زندگی اش زنی جز خدیجه وجود نداشته است و همواره می فرمود: خدیجه چنین بود و خدیجه چنان بود و خدیجه مادر فرزندانم بود ، هیچگاه از خانه خارج نمی شد مگر اینکه یادی از خدیجه می کرد و او را به زیبایی می ستود.

در جایی دیگر ام المؤمنین عائشه می فرماید: نسبت به هیچکدام از همسران رسول خدا صلی الله علیه وسلم چون خدیجه رشک نبردم درحالیکه او را ندیده بودم زیرا همواره می شنیدم که رسول الله از ایشان یاد می کرد وخداوند به رسولش دستور داد تا وی را به قصری از مروارید در بهشت مژده دهد و هرگاه گوسفندی را قربانی می نمود قسمتی از آنرا به دوستان خدیجه می فرستاد.

ونیز ام المؤمنین عائشه می فرماید: هرگاه هالة بنت خویلد خواهر خدیجه به خانه پیامبر می آمد و در می زد رسول خدا از درزدن او که مانند در زدن خدیجه بود او را می شناخت و با خوشحالی می فرمود: خدای من!! هالة بنت خویلد به نزد ما آمده است.

( البته باید توجه نمود که اکثر روایتهایی که در مورد فضائل ام المؤمنین خدیجه روایت شده راوی آنها خود ام المؤمنین عائشه می باشد که بیانگر خرد واسع و کمال انصاف ایشان بوده و رشک میان همسران امری طبیعی و عادی است که گریزی از آن نیست.)

داستان گردنبند خدیجه رضی الله عنها

در جنگ بدر ابوالعاص بن ربیع داماد رسول خدا صلی الله علیه وسلم و همسر دخترش زینب که تا آن روز مشرک بود و در سپاه مشرکین قرار داشت توسط مسلمانان اسیر شد، زینب برای آزادی همسرش مقداری مال و نیز گردنبندی را که یادگار مادرش خدیجه بود و بهنگام عروسی به وی هدیه داده بود را بعنوان فدیه شوهرش بسوی رسول خدا فرستاد، هنگامی که رسول الله صلی الله علیه وسلم گردنبند ام المؤمنین خدیجه را دید یاد وخاطره ام المؤمنین خدیجه در ذهنش زنده شد و دلش بحال دخترش سوخت و دستور داد ابوالعاص بن ربیع را آزاد نموده و گردنبند را نیز به زینب بازگردانند.

اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه رضی الله عنها

اگر به آنچه گذشت دقت کرده باشید می توانید اسباب محبت رسول الله صلی الله علیه وسلم نسبت به خدیجه را در این گفته ایشان بیابید: (زمانی خدیجه به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و زمانی مرا تصدیق نمود که مردم مرا تکذیب کردند و هنگامی با مال خویش مرا در راستای دعوت یاری رساند که مردم اموال خویش را از من دریغ داشتند و خداوند از وی فرزندانی به من بخشید دالیکه که از دیگر زنانم مرا از فرزند محروم کرد.)

اسباب محبت أم المؤمنین خدیجه رضی الله عنها نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم

و نیز اگر نیک به سیرت رسول الله صلی الله علیه وسلم و مادرمان خدیجه بنگریم اسباب محبت خدیجه نسبت به رسول الله صلی الله علیه وسلم را در این گفته ایشان می توان یافت: (خوشخبر باش . بخدا سوگند که پرودگار تو را خوار نمی کند زیرا که تو پیوند خویشاوندی را بجای می آوری و راستگو و صداقت پیشه هستی و به درماندگان یاری می رسانی و به فقرا انفاق می کنی و در رفع حاجت نیازمندان به آنها کمک می کنی )

خاتمه:

برادر وخواهر عزیزم…

اگر در زندگی زناشویی جویای الگویی در راستای محبت هستید آنرا در افسانه هایی چون لیلی و مجنون و یا شیرین وفرهاد مجوئید بلکه آنرا در خانه ای بجوئید که بر اساس تقوا بنا شده بود؛ آری خانه رسول الله و خدیجه .و اگر می خواهید خانواده ای سرشار از صفا و صمیمیت و آکنده از محبت داشته باشد در زندگی به رسول خدا صلی الله علیه وسلم ومادرتان خدیجه اقتدا کنید.

ماجرای زن روسپی و بنده ی صالح

اين داستاني است كه شيخ علي الطنطاوي از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت مي كند و ما را به مصر سرزمين كنانة مي كشاند.

دياري كه در آن دانشگاه أزهر جايگاه علماي بزرگ خودنمايي مي كند.

مي گويد: ازميان علماي أزهر شيخ باوقاري بود كه از دنيا به جز دانشگاه أزهر كه در آن به تدريس مشغول بود و خانه اش كه در نزديكي آن قرار داشت و راه ميان آن دو چيزي را نمي شناخت.

پس از گذشت سالها در حالي كه پا به سن گذاشته و سلامتي از او رخت بر بسته بود و نياز به استراحت داشت ‌،‌پزشك به او گفت كه بايد از محيط كار و خانه اش فاصله بگيرد و به تفريح و گردش در باغ و بستان و ساحل زيباي نيل بپردازد.

يكي از روزها از خانه خارج شد ، ارابه اي را كرايه كرد و به او گفت : فرزندم من را به مكان زيبايي ببر تا به تفريح و استراحت بپردازم.

صاحب ارابه كه انسان خبيثي بود، او را با خود به محله روسپيها برده و گفت: رسيديم همينجاست.

شيخ گفت: فرزندم ،‌ خورشيد در حال غروب كردن است كجا نماز بخوانيم؟ ابتدا من را به مسجدي ببر.

مرد خبيث او را به خانه اي برد و گفت: اينجا مسجد است.

در باز بود و صاحب خانه با اوصاف معلومي آنجا نشسته بود.

زماني كه شيخ او را ديد نگاهش را پايين انداخت و رفت روي صندلي اي كه در گوشه اتاق قرار داشت نشست و منتظر اذان شد.

زن به او نگاه مي كرد، اما نمي دانست چه كسي او را به اينجا آورده . چهره ي او به مشتريانش هيچ شباهتي نداشت ولي جرأت نمي كرد كه از او چيزي بپرسد. مقدار حيايي كه در وجودش باقي مانده بود او را از اين كار منع مي كرد.

شيخ نشسته بود و به ساعتش نگاه مي كرد تا اينكه از دور صداي اذان به گوشش رسيد.

به زن گفت: مؤذن كجاست؟ چرا اذان نمي گويد؟ وقت اذان شده . آيا تو دخترش هستي؟

زن سكوت كرد.

شيخ كمي منتظر ماند،‌ سپس گفت: دخترم نماز مغرب نزديك شده ،‌ جايز نيست آن را به تأخير بياندازيم. من در اين مسجد كسي را نمي بينم پس اگر وضو داري ،‌بيا پشت سرم بايست تا نماز جماعت بخوانيم.

شيخ اذان گفت و بعد در حالي كه به زن نگاه نمي كرد خواست اقامه كند، اما حس كرد كه او از جايش حركت نمي كند!

به او گفت: چه شده ! آيا وضو نداري؟

در اين لحظه اتفاق بزرگي رخ داد.

ناگهان ايمان زن بيدار شد. حال خود را فراموش كرده و به روزهاي گذشته بازگشت،‌ آن روزهايي كه دختري پاك و عفيف بود، به دور از گناه و معصيت….

شروع به گريه كرد ،‌هق هق كنان خود را به پاي شيخ انداخت.

شيخ متحير شده بود و نمي دانست چگونه او را نصيحت كند در حالي كه نمي خواست به او نگاه كرده يا به او دست بزند.

زن داستانش را براي شيخ بازگو كرد….

شيخ كه توبه و پشيماني زن را مي ديد و به صداقتش يقين پيدا كرده بود به او گفت:

دخترم گوش كن كه پروردگار جهانيان چه مي گويد:

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم. قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ. سوره زمر آيه 53

بگو : اى بندگان من كه [ با ارتكاب گناه ] بر خود زياده روى كرديد ! از رحمت خدا نوميد نشويد ، يقيناً خدا همه گناهان را مي آمرزد; زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است

دخترم در توبه به روي هر گناهكاري باز است و آنقدر فراخ است كه بار گناهان آنها به هر اندازه كه سنگين باشد را از خود عبور مي دهد حتي كفر را.

هر كسي بعد از ايمانش كافر شود سپس قبل از اينكه روح به حلقومش برسد باز گشته ،‌توبه كند و توبه اش راستين باشد و دينش را تجديد كند الله جل جلاله از او مي پذيرد.

دخترم قطعا الله سبحانه و تعالي أكرم الأكرمين است.

آيا شنيده اي كه كريمي درب خانه اش را به روي ميهمانان و پناهندگانش ببندد؟

دخترم بلند شو ، غسل كن و لباس ساتري بپوش.

بدنت را با آب و قلبت را با توبه و پشيماني بشوي. به الله روي بياور.

منتظرت هستم ،‌ زياد دير نكن كه نماز مغرب از دستمان نرود.

زن آنچه شيخ به او گفته بود را انجام داد و با لباس و قلب جديد به نزد او برگشت.

پشت سرش ايستاد و نمازي را خواند كه شيرينيش را احساس مي كرد.

نماز قلب او را پاكيزه گرداند.

بعد از نماز شيخ به او گفت: برخيز و با من بيا. بايد تلاش كني تمامي چيزهايي كه تو را به با اينجا مرتبط مي كند،‌رها كني. بايد اثر اين روزها از خاطره ات پاك شوند.

به استغفار و انجام كارهاي نيك روي بياور . زنا از كفر بدتر نيست و هند كه كافر و دشمن رسول الله صلي الله و عليه و آله و سلم بود و مي خواست جگر حمزه رضي الله عنه ، عموي پيامبر را بخورد ، زماني كه صادقانه توبه كرد از جمله مؤمنان صالح شد.
شيخ او را با خود به خانه اي برد كه در آنجا زنان مؤمن زندگي مي كردند.

سپس براي او همسري صالح كه مورد رضايتش بود پيدا كرده و آنها را به خير و خوبي سفارش نمود.

( داستان به پايان رسيد)

حقيقتا اين داستان عجيبي است. انسان از اين روح بلند ايماني كه در اين شيخ گرانقدر بود شگفت زده مي شود.
كسي كه نفسش را پرورش داده و آنرا در بلنداي پله هاي فضايل جاي مي دهد كه دست پستي ،‌خيانت و دون مايگي به آن نمي رسد.

آن هنگام كه ارابه چي به او خيانت مي كند – و چه خيانت بزرگي- و او را به فاحشه خانه مي برد، در حالي كه شيخ در جواني خداوند را حفظ كرده بود خداوند او را نجات داده ،‌ بلكه توبه اين فاحشه را به دست او مي نويسد.

و مسئله عجيب ديگر ،‌ايماني است كه ناگهان در قلب آن زن بدون مقدمه به حركت در مي آيد. بدون هيچگونه آمادگي،‌تهديد و يا انذاري. چرا كه حق آشكار و قدرتمند است و تاريكيهاي گمراهي را در هم شكسته و اگر نقطه اي خالي در قلب پيدا كند به آن نفوذ كرده ،‌ افسار آن را به دست گرفته و رهايش نمي كند.

قطعا داستاني تكان دهنده و عبرت آموز بود و من يقين پيدا كردم كه هيچ راه نجات و سعادتي به جز با پناه بردن به خداوند از طريق بازگشت و توبه وجود ندارد.

فریاد رس حقیقی

کیست که مصیبت دیده به وی پناه برده و امیدوارانه او را می‌خواند. کائنات به سمت او میل کرده، مخلوقات از وی طلبیده و زبانها با ذکر وی به حرکت در می‌آیند. قلبها بسوی او میل نموده و باور دارند که هیچ معبود برحقی جز او وجود ندارد.

بر من و شماست که در سختی و نعمت، خوشحالی وناخوشی او را بخوانیم. در ناراحتی‌ها وسختی‌ها به او متوسل شده و درب رحمت وی را با خواهش، گریه، فروتنی و پشیمانی بکوبیم؛ در این هنگام است که یاری و مدد وی بسوی‌مان آمده و گشایش اوبزودی فرا خواهد رسید

{أمن یجیب المضطر إذا دعاه} (کیست که ناچار را اجابت کند آنگاه که وی را فراخواند؟)؛ در نتیجه غرق شده نجات می‌یابد، غایب برخواهد گشت، بلادیده عافیت یافته و مظلوم یاری خواهد شد. گمراه به جاده‌ی هدایت آمده، مریض شفا پیدا کرده و مصیبت‌دیده دستگیری خواهد شد: {فإذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین}. (پس هنگامی که به کشتی سوار شوند الله را خالصانه فریاد خواهند زد)

در اینجا نمی‌خواهم اذکار ودعاهای از بین برنده‌ی غم، غصه، ناراحتی و سختی را برایت نام برم؛ بلکه تو را به کتابهای سنت فرا می‌خوانم تا اینکه روش شرعی مورد خطاب قرار دادن الله سبحانه وتعالی را بیاموزی. با وی به نجوا پرداخته و او را فریاد بزنی. وی را خوانده و تنها به او امید وار باشی. چرا که اگر او را پیدا کنی، همه چیز را یافته‌ای و اگر ایمان به وی را از دست دهی، همه چیز را از دست داده‌ای. دعا کردن فقط به درگاه الله یکتا، خود عبادت وطاعتی بزرگ و بالاتر از رسیدن به نتیجه است و بنده‌ای که روش شرعی دعا را بکار می‌بندد، سزاوار است که غم، غصه، و ناراحتی‌ها را به کناری اندازد.

همه‌ی طناب‌ها جز طناب او پاره شده وهمه‌ی درها جز درب وی بسته خواهد شد. او نزدیک، شنوا واجابت کننده است. درمانده را در هنگام فریادزنی، اجابت خواهد نمود. تورا درحالی که فقیر، ضعیف و نیازمند هستی و او غنی، نیرومند و یکتای با عظمت است، فرمان می‌دهد که او را بخوانی {ادعونی أستجب لکم} (مرا فرا خوانید تا شما را استجابت کنم).

هنگامی که ناگواری‌ها بر تو فرود آمده و سختی‌ها تو را در بر گرفتند، او را یاد کن. اسمای حسنایش را بر زبان آور و از وی مدد و کمک بخواه. گشایش و یاریش را طلب کن. پیشانیت را برای بزرگ شمردن نام وی فرود آور تا تاج آزادگی نصیبت شود و بینی‌ات را بر خاک بندگی‌اش بگذار تا اینکه راه نجات را بیابی. دستهایت را بالا ببر، زبانت را به حرکت در آور، بسیار از وی بخواه. در خواستن و طلبیدن از وی زیاده روی کرده و پافشاری نما. در رحمتش را بکوب، منتظر لطفش بمان و در کمین گشایش او باش. به نام‌های نیک وی متوسل شو، به وی حسن ظن داشته باش، به او روی آور و با تمام وجود به سمت وی متوجه باش تا خوشبختی و رستگاری را به دست آوری.

بسوی خوشبختی( نیکی به دیگران و احساس خوشبختی)

زیبایی به قشنگی اسمش ، نیکی به طراوت کلمه اش و خوبی همانند طعم دلچسبش می باشد .


نخستین بهره مندان از شادمان کردن دیگران ، کسانی هستند که به ایجاد شادی و سرور در وجود دیگران مبادرت می ورزند. ثمره های آن را خیلی زود در وجود ، اخلاق و وجدان خویش برداشت نموده و به گشادگی و فراخی سینه ، آرامش واطمینان قلبی خواهند رسید.


اگر غم ، اندوه یا دردی به تو هجوم آورد ، برخیز و نیکی را به دیگران هدیه نما و زیبایی را به آنها تقدیم دارآنگاه گشایش وآسودگی را خواهی یافت .


به محرومی بخشش نما ، ستمدیده ای را یاری کن ، گرسنه ای را غذا بده ، مصیبت دیده ای را دستگیری کن ، آن وقت خوشبختی را خواهی دید که از هر طرف تو را در بر خواهد گرفت .


انجام کارخیر همانند بوی خوش مشک است که جابجا کننده ، خریدار و فروشنده اش را بهره مند می سازد.


بهره های روحی – روانی کار خیر بسان داروهای شفابخشی است که فقط در داروخانه ی کسانی که قلب هایشان را با خوبی و نیکوکاری آراسته اند ، به فروش می رسد .


همانا تقدیم نمودن لبخند های تابناک به جویندگان اخلاق زیبا ، در دنیای ارزشها صدقه ا ی جاریه محسوب می شود” گرچه با برادرت با روی باز ملاقات کنی ” [ قسمتی ازحدیث رسول الله صلی الله علیه وسلم در مورد اینکه روبرو شدن با برادر مسلمان با لبخند صدقه ی جاریه است]


و همانا اخمو بودن و ترشرویی ، اعلام جنگی خشمناک بر علیه دیگران است که زمان برپایی آن را جز خداوند غیب دان کسی دیگر نمی داند.


جرعه ای آب از دست یک زن فاحشه به یک سگ هار باعث داخل شدن وی به بهشتی شد که وسعت آن به پهنای آسمانها و زمین می باشد ، زیرا خداوند پاداش دهنده بخشنده و سپاسگذار است . زیبا بوده و زیبایی را دوست دارد، و بی نیاز ستوده شده است .


ای کسانی که کابوسهای تهی دستی ، پریشانی ، ترس و دلهره آنها را تهدید می کنند ، بشتابید به گلستان نیکی و خود را به خیر رسانی ، بخشش ، مهمان نوازی ، دلداری و خدمت رسانی مشغول کنید ، آنگاه است که طعم ، رنگ و مزه ی خوشبختی را به چنگ خواهید آورد .


(( و ما لأحدٍ عنده من نعمةٍ تجزى(۱۹)إلا ابتغاء وجه ربه الأعلى(۲۰) و لسوف یرضى (۲۱))) ( و هیچ کس را به قصد پاداش‏یافتن نعمت نمى‏بخشد (۱۹) جز خواستن رضاى پروردگارش که بسى برتر است [منظورى ندارد] (۲۰) و قطعا بزودى خشنود خواهد شد (۲۱) ). [ سوره ی لیل - آیات ۱۹-۲۱]